محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1877
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را به گردنش اندازد و كلاهش را بردارد تا معلوم دارد جايزهء اشعث را از كجا داده از مال خويش يا از غنايمى كه گرفته است ؟ اگر گويد از غنيمت بود به خيانت اقرار كرده و اگر گويد از مال خويش داده اسراف كرده و به هر حال او را معزول كن و عمل وى را ضميمهء كار خويش كن . ابو عبيده به خالد نوشت كه پيش وى آمد آنگاه مردم را فراهم آورد و بر منبر نشست و پيك برخاست و گفت : « اى خالد ، آيا از مال خويش ده هزار جايزه داده اى يا از غنايم ؟ » اما خالد جواب نداد تا سخن مكرر كرد و ابو عبيده همچنان خاموش بود و چيزى نمىگفت . آنگاه بلال برخاست و گفت : « امير مؤمنان دربارهء تو چنين و چنان فرمان داده و كلاه وى را برگرفت و عمامه به گردنش افكند و گفت : « چه مىگويى از مال خودت بود يا از غنيمت ؟ » گفت : « از مال خودم بود . » پس بلال او را رها كرد و كلاهش را بداد و به دست خود عمامهء او را بست و گفت : « از واليان خويش اطاعت مىكنيم و بزرگان خويش را حرمت و خدمت مىكنيم . » گويد : خالد متحير مانده بود و نمىدانست معزول است يا نه ؟ ابو عبيده نيز به او خبر نداد و چون عمر مدتى انتظار كشيد و خالد نرسيد ، حدس زد كه چه شده و به خالد نوشت كه برود . خالد پيش ابو عبيده آمد و گفت : « خدايت بيامرزاد منظورت از اين كار چه بود كه چيزى را كه دوست داشتم پيش از اين بدانم از من نهان داشتى ؟ » ابو عبيده گفت : « به خدا نمىخواستم ترا نگران كنم ، چاره نبود كه مىدانستم اين خبر ترا نگران مىكند . »